تبليغاتX
به نامردی نامردان قسم خوردم که نامردی کنم در حق نامردان... سکوتی سرد
شکستم .. بریدم دست و پا زدم... زندگی را چه کردم؟؟ باختم..!!!

نباختم انچنان که دیگر مجالی برای زندگی نباشد... ولی...

باختم ایمانم به آدمی را...!! همه را باختم به یک روز... انکار نمیکنم ! قمار کردم ...

نمیدانم.. مست بودم و هشیار انگار...

اعتماد آجری نگاهم چنان فرو ریخت که چون ماتم زدگان گویی

در دنیایی گمشده سیر میکنم...

آری من باختم تمامی اعتمادی را که قسم خورده بودم بر وجودش در تو... !

دروغ وجودت را صداقت معنا کردی و صداقت پندارت را دروغی محض...

اری تو نیز مست بودی...بیش از من...تو انسانیت را به بازی گرفته بودی...

باختی.. ان را.. صداقت را... محبت را...!!! آری باختی تمامی نداشته هایت را!!

شاید روزی دل تنگت شوم ..

پس آهسته میگویم که شرمگین نشوی از وجود نداشته ات!!!

 یه گمانم شکستی و فرو ریختی از چشمانم ...

ولی مرا ببخش...

میدانی..؟؟راست میگویند...!!!

مرا ببخش زیرا  که پنداشتم شادی پرواز پرستو ها از شوق حضور توست...

من فقط  تورا خیال کرده بودم خیال...!!!

+پ.ن۱: در زمین عشقی نیست که زمینت نزند.. آسمان را دریاب!!

+پ.ن۲:دوستای گلم همگی بخشید به خاطر تاخیرم.. جدیدا توان نوشتن ندارم!!

             کمی با درسا مشغولم.. سیستمم خراب شده و شرمنده که نمیتونم خبرتون کنم

              بازم از همتون ممنونم که تنهام نذاشتید. دوستتون دارم

+پ.ن۳:لبان بسته ام تورا فریاد میزنند و چشمان بهت زده ام تو را می بارند..

              به کجای جاده رسیده ام؟

           گویی آخر راه است.. و تو محو شده ای در تنهایی ام انگار...

+پ.ن۴: خوشحالم دفتر آبی رضای عزیز دوباره به جمعمون برگشت.. ممنونم که هستی هم صدا..

+پ.ن۵:دیگر کلامی نیست جز سه قطره اشک و کمی مکس و یک جاده ی بی انتها...

           و حرفی که همیشه ناگفته به جاست..

 

 


+ تاریخ پنجشنبه 30 مهر1388 |ساعت |برزخ |

 

تو همانی که من از دور ترین نقطه ی یک حس غریب ..

به تو لبخند زدم !

تو همانی که مرا دیدی و خاموش شدی...

تو همانی که در اندیشه ی یک موج تمنای بلند...

من لبریز از آن شوق تو را ..

به هوای هوست سوزاندی..!!

 

+پ.ن۱: فرا رسیدن این ماه عزیز و به همه ی شما دوستای گلم تبریک میگم .. 

 امیدوارم این ماه بتونه یه شروع جدید برای همه باشه ! (البته اگه بذارن)

+پ.ن۲: حتی وقتی تصمیم میگیری ذهنت رو از همه چیز آسوده نگه داری نمیدونم چرا

همه چیز دست به دست هم میدن تا  باز دلت بگیره...

+پ.ن۳: دوست گلم ماه من تو یکی از نظراتش بهم گفت بزرگترین نعمتی که ما آدما داریم

نعمت فراموش کردنه ... شاید از دستش دادم !! امیدوارم بازم خدا این نعمتش و بهم بده!

+پ.ن۴: در جهانی این چنین سه بعدی .. عشق شاید چهارمین بعد هستی ماست و عاشق  

              کسیست که در بعد چهارم زندگی میکند!!


+ تاریخ شنبه 7 شهریور1388 |ساعت |برزخ |

+پ.ن۱: مدت هاست که دستانم یاریم نمیدهند ــ ذهنم اصلا کار نمیکنه ـــ کمک!!

         این پست فقط برای خالی نبودن عریضه میباشد !!

+پ.ن۲:  اصلا حس خوبی ندارم احساس میکنم دارم غرق میشم ..

یه حس کاملا بی تفاوت نسبت به هرچیزی!

+پ.ن۳:  می روم دفتر پاکنویسی بخرم... زندگی را باید از سر سطر نوشت...!!!

+پ.ن۴: I used To Think .. I Had To anSwersTo Every Thing

            But Now I Know Life Doesn't AlWays Go My Way

+پ.ن۵: باز هم یه مدت نیستم...


+ تاریخ جمعه 23 مرداد1388 |ساعت |برزخ |

 

جان را نمی خواهم ... !

برای تن خسته ی من هزاران جان کم است...

پس این روح زخمی را به باد می سپارم  تا شاید جان دهد نیمه جانی را !!

+پ.ن۱: و شبی اینچنین تمامی غرور و احساس آدمی لگد مال میشود...!!

+پ.ن۲:چیزی برای زندگی مانده؟؟ آیا؟؟

+پ.ن۳: شاملو گفت:دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت میدارم !!

دهانشان را بوییدند. بوی شیر می داد !!

+پ.ن۴: به تک تک سلول های مغزم داره فشار میاد !!


+ تاریخ پنجشنبه 25 تیر1388 |ساعت |برزخ |

گل های احساس را از باغ دلم  چیدم و هدیه دادم..

به تمامی آنانی که دوستشان داشتم ...

به تمامی آنانی که ذره ای از محبت در دلهایشان نبود ... ندانسته مجازات شدم ..

به جرم اینکه لبانم دوستشان داشت .. قلبم میپرستیدشان ...

و روحم برایشان پر میکشید... میدانی؟؟ ..

خندیدم .. به همه ی زندگیم .. به روزهایی که گذشت..

در حالی که باران چشمانم خیالی برای خشکیدن نداشت...!!

امروز نمیدانم از چه مینویسم .. شاید از مرز رویایی احساسی که پر پر شد!!

آمدند.. رفتند و هیچ یک از خود نپرسیدند که چرا این باغ خزان زده شد...!

چشمانم فریاد میزنند !! بروید ... برگ های به جا مانده  از خزان ناگهانی دلم بوی نم میدهد...

لطافت بی توقعشان له شده است.. بروید ....

در این باغ دیگر مجالی برای شکوفایی نیست..!!

+پ.ن۱:نمیدونم روزا خیلی تند میگذرن با خیلی کند... در هر صورت زیاد جالب نیست!!

+پ.ن۲: حال من خوب است .. اما تو باور نکن !!

+پ.ن۳: فقط ۶ روز دیگه مونده تا اون روز کذایی (کنکور)

+پ.ن۴: تسلیت برای همه ی جوانانی که تو این انتخابات مزخرف کشته شدن


+ تاریخ پنجشنبه 28 خرداد1388 |ساعت |برزخ |

 

امروز همان دیروزیست که حتی تصور وجودش

برایم سخت ترین قصه ی سال بود .... 

میگفتند امروز بخند چون فردا خیلی بدتر است ...

آن روز را خندیدم ولی گفتم فردا بهترین است...

امروز... صداقت را واژه ای گنگ معنا کردند و تمامی مرز و بوم های انسانیت را از بین بردند!

تو بگو چگونه به دیروز بازگردم؟؟؟

+ پ.ن۱: خیلی دلم گرفته....

+ پ.ن۲: از انتظار متنفرم !!! زمان داره میگذره اما این انتظار تموم نمیشه !

+ پ.ن۳:  جدیدا هیچ چیزی به ذهنم نمیاد واسه ی نوشتن !! در سر درگمی به سر میبرم !! راهی سراغ ندارید؟؟

+ پ.ن۴: واای کنکور نزدیکه !!!!  خدا به خیر بگذرونه !


+ تاریخ یکشنبه 17 خرداد1388 |ساعت |برزخ |